حكيم ابوالقاسم فردوسى
447
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
او گفت : خواهرانت را به اسيرى گرفتهاند ، فرشيد ورد سست و ناتوان از زخم بسيار افتاده است و شاه از بيم گريزان شده است . من از اين بلاهاى بزرگ بر خود لرزيدم جامهء جنگ پوشيدم به يارى يزدان و زور و تدبير از هفت خوان گذشتم سر از تن ارجاسب جدا كردم . زن و كودكان او را به اسارت به درگاه آوردم ، و خواهرانم را از اسارت رهاندم . پيمان بستى كه چون اين كارها كنم سپارم ترا افسر و تخت عاج * كه هستى به مردى سزاوار تاج شهان گفتهء خود به جاى آورند * ز عهد و ز پيمان خود نگذرند پسر را بنه تاج اكنون به سر * چنان چون نهادت به سر بر پدر پاسخ دادن گشتاسب پسر را گشتاسب جواب داد : آنچه گفتى راست است ، و هنرها و رزم آوريهايت بيش از آن بود كه بر زبان آوردى . همهء دشمنان را نابود كردى ، و كسى جز رستم پور زال همال و هماورد تو نيست . او زابلستان و بُست و غزنين و كابلستان را زير فرمان خود دارد ، و هيچ كس را برتر و بالاتر از خود نمىشمارد . سر به فرمان من نمىنهد . اگر به سيستان سپاه راندى و او را بند نهادى و به درگاه من آوردى سوگند به دادار گيتى ، فروزندهء خورشيد و ماه و ستارگان ، و سوگند به زردشت و زند ، كه تخت و تاج پادشاهى را به تو مىدهم . اسفنديار گفت : اى پر هنر شهريار همى دور مانى ز رسم كهن * بر اندازه بايد كه رانى سخن چه جويى نبرد يكى مردِ پير * كه كاووس خواندى و را شير گير ز گاه منوچهر تا كىقباد * دل شهر ياران به دو بود شاد همى خواندندش خداوند رخش * جهانگير و شير اوژن و تاج بخش گشتاسب گفت : هر كس از راه يزدان بگردد هيچ ستمى بر او بيداد نيست . اگر خواهان پادشاهى هستى بايد بىگفتگو با سپاهى گران راهى سيستان شوى ، دستهاىِ رستم را ببندى ، و او را دست بسته به درگاه من آورى .